زهی رویت ز هر رویی نموده
به جز روی تو خود رویی نبوده
۱نموده روی خویش از حسن خوبان
دل عشاق بی سامان ربوده
۲فروغ روی تو عالم بگیرد
ز زلفت گر شود تاری گشوده
۳نداند سر عشقت کس به از تو
که هم خود گفته ای هم خود شنوده
۴اگر ماند همه اعیان عالم
به خلوتخانه وحدت غنوده
۵وگر نقش همه ذرات عالم
شود ز آیینه هستی نموده
۶نگردد قدس ذات لایزالت
ازان یک کاسته زین یک فزوده
۷ثنای ذات تو جامی چه داند
چه گوید ناستوده از ستوده
۸