آن شیخ چه دیده ست که در خانه خزیده
با خویشتن آمیخته وز خلق بریده
۱هر تار تعلق که بریده ست ز اغیار
چون کرم بریشم همه بر خویش تنیده
۲خود خلق و تمنا کند از خلق رهایی
از خلق کسی چون رهد از خود نرهیده
۳یک بار به گردی نرسید از ره مردی
زنهار گمانش نبری مرد رسیده
۴از کعبه و از کعبه روان دم زند اما
زان قافله بانگ جرسی هم نشنیده
۵از کسب معارف شده مشعوف ز خارف
درهای ثمین داده و خر مهره خریده
۶جامی صفت جام می عشق مپرسش
کان جام ندیده ست و زان می نچشیده
۷