مرا دلی ست به صد گونه درد پرورده
که رفت جان و جهانم وداع ناکرده
۱ز من گذشت تغافل کنان نمی دانم
که طبع نازکش از من چرا شد آزرده
۲ز پا فکند مرا هجر او مباد آن روز
که رو به مرد کند این بلای صد مرده
۳بود به دیده مردم چو مردم دیده
چه عیب از آنکه شد از تاب خور سیه چرده
۴برون فتاد دل از پرده شکیب و هنوز
زمانه تا چه برون آرد از پس پرده
۵مقلدان چه شناسند داغ هجران را
خبر ز شعله آتش ندارد افسرده
۶دریغ و درد که جامی به خشکسال فراق
ز پا فتاد بر از کشت وصل ناخورده
۷