آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظاره
چون نیست مرا طاقت نظّاره چه چاره
۱هر کس به سر راه رود بهر تماشا
مسکین من حیران کنم از راه کناره
۲خواهم که دوم پیش عنانش چو غلامان
هر جا که رسد پیش من آن ماه سواره
۳چو ماتمیان چند کنم نوحه در آن کوی
رخساره خراشیده و پیراهن پاره
۴بی خوابی ما را اگر آن شوخ نداند
ای کاش بپرسی شبی از ماه و ستاره
۵خواهم که به یک زخم ازو کشته نگردم
باشد که چشم لذت تیغش دو سه باره
۶نگرفت در آن سنگ دل افسانه جامی
هر چند که خون می شود از وی دل خاره
۷