ای سرو راستین که کُلَهْ کج نهادهای
دی تازه گل که پرده ز عارض گشادهای
۱از جنس آب و خاک نیی از چه گوهری
وز نوع جن و انس نیی وز که زادهای
۲نازکتری ز برگ سمن ورنه گفتمی
بر شکل سرو ریخته از سیم سادهای
۳وصف تو را چنانکه تویی چون کنم خیال
کز هرچه در خیال من آید زیادهای
۴رفت آن سوار و صبر و خرد در رکاب او
ای اشک خون گرفته تو چون ایستادهای
۵خود را میان راه فکندم به خشم گفت
یک سو نشین چه در ره مردم فتادهای
۶برخاستم که دست زنم در عنانش گفت
زین سان چرا عنان دل از دست دادهای
۷سر بر نشان پاش نهادم به عشوه گفت
جامی برو چه در پی من سر نهادهای
۸