جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ای
ناسازیی چو بخت من آغاز کرده ای
۱دل را به دام طره طرار بسته ای
جان را شکار غمزه غماز کرده ای
۲هرگز نکرده ای به نیاز من التفات
ور زانکه کرده ای ز سر ناز کرده ای
۳مدهوشوار در قدمت سرفکنده ایم
ما را به عشوه مست و سرانداز کرده ای
۴صد مرده بیش زنده شده ست از لبت چه عیب
گر چون مسیح دعوی اعجاز کرده ای
۵خون خورده ام بسی چو صراحی که یک دمم
در بزم وصل خویش سرافراز کرده ای
۶جامی روایح نفست داده بوی گل
هر جا چو غنچه دفتر خود باز کرده ای
۷