ساقی بیا که به ز خودی عشق و بی خودی
در ده شراب لعل ز جام زبرجدی
۱می ده به روی شاهد مهوش که این بود
سرمایه سعادت و اقبال سرمدی
۲می چیست جذب عشق که بد را و نیک را
سازد تهی ز وسوسه نیکی و بدی
۳شاهد کدام آن که شهود جمال اوست
مقصود منتهی و تمنای مبتدی
۴در شرع عشق هر چه به جز می ضلالت است
خوش آن که شد به شارع میخانه مهتدی
۵این نکته با فقیه چه گویم که بهره نیست
بوجهل را ز مشرب عذب محمدی
۶بیچاره مدعی کند اظهار علم و فضل
نشناخته قبول ز رد، جید از ردی
۷با روی چین گرفته و پشت دو تا زند
گلبانگ گل عذاری و لاف سهی قدی
۸جامی بسوز دلق تعلق که دوختند
بر قد همت تو قبای مجردی
۹