با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی
با ما چه موجب است که چون آب و آتشی
۱ما همچو آب در قدمت سر نهاده ایم
ای سرو سرفراز سر از ما چه می کشی
۲می گفت شانه با سر زلفت که از چه رو
پیوسته در کشاکش دوران مشوشی
۳حال تو را نه مایه جمعیت این بس است
کآسوده در حمایت آن روی مهوشی
۴گفتا بلی ولی چه کنم کز فریب دهر
بس عیش خوش که گشت مبدل به ناخوشی
۵چون صاحب عمامه و فش فاش شد به زرق
خوش وقت بی عمامگی ما و بی فشی
۶آگه ز تلخکامی جامی گهی شوی
کز جام هجر همچو خودی جرعه ای چشی
۷