به شهر نیکوان مسکین غریبی
که جز خون خوردنش نبود نصیبی
۱عجب بیماریی دارم ز عشقت
که عاجز شد ز درمان هر طبیبی
۲چو من عاشق بسی یابی ولیکن
نیابم چون تو در عالم حبیبی
۳ز کویت رخ نتابم گرچه بینم
به کف تیغ جفا هر سو رقیبی
۴نیفتد نوبهار خوبیت را
خوش الحان تر ز جامی عندلیبی
۵