ز مشک تر خطی داری و خالی
ندیده از تو مشکین تر غزالی
۱رخت خورشید وز هر جانبش خط
کشیده از سواد شب هلالی
۲خیال آن میان می بندم آری
بود با خویش هر کس را خیالی
۳ازان گل در نقاب غنچه مانده ست
که از روی تو دارد انفعالی
۴بود شوق تو افزون گرچه بینم
تو را هر روز و گل را بعد سالی
۵شود حالم دگرگون هر دم از تو
ولی بی تو نیم در هیچ حالی
۶به کوی عشق جامی لب فرو بند
که باشد هر مقامی را مقالی
۷