همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختی
خانه دل را ز مهر دیگران پرداختی
۱برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیک
می ندانم کردیم نادیده یا نشناختی
۲در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدی
سنگ در هنگامه سیمینبران انداختی
۳عمرها دور از بر تو بینوا بودم چو چنگ
هرگزم روزی به بر نگرفتی و ننواختی
۴راست بازی بود با آن قد همیشه پیشه ات
داو ما آمد چرا چون زلف خود کج باختی
۵چون رسیدی از دهان تنگش ای شکر به کام
گر نه زان لبها خجل گشتی چرا بگداختی
۶جامی از دل شعله آهت به گردون سرکشید
بر سر بازار رسوایی علم افراختی
۷