پریوشی که به رخ رسم دلبری داند
سگ خودم شمرد و آدمیگری داند
۱نهان ز چشم کسان گفتمش به سوی من آی
به خنده گفت که این شیوه را پری داند
۲چو دم ز بندگی او زنم ز آتش غم
گدازشم دهد و بنده پروری داند
۳رعایت حق صحبت کسی تواند کرد
که عیبنا کی یاران هنروری داند
۴ز سیم عارض او دور عاشق مفلس
که کرده رخ چو زر آن را ز بی زری داند
۵به تاج دولت عشق آن گدا سرافرازد
که دولتی که نه عشق است سرسری داند
۶غزل به وصف بتان عادت است جامی را
اگرچه قاعده مدح گستری داند
۷