تو حور جنتی اما ز چشم فتانت
ز بس که خاست بلا عذر خواست رضوانت
۱سحر به باغ گذشتی گشاد غنچه دهان
که بوسه ای برباید ز لعل خندانت
۲چو دست طوق تو سازم ز ضعف نشناسند
که هست بازوی من یا زه گریبانت
۳شد آفریده لبت زان زلال آب حیات
که بر لب آمده است از چه زنخدانت
۴ز شاخ وصل تو چون برخورم که آن مژه کرد
ز تیرهای بلا خاربست بستانت
۵مکن ز اشک نیازم به عشوه دامن ناز
که دست شعله آه من است و دامانت
۶حدیث عشق و غم درد جامی این همه چیست
اگر نه دفتر اعمال ماست دیوانت
۷