شدم به صحبت پیر مغان سحرگاهان
ز قید هستی موهوم خود امان خواهان
۱ربود آگهیم را به یک دو جرعه می
که نیست رستن ازین قید کار آگاهان
۲فداش هستی من کز فروغ طلعت خویش
نهد چراغ هدایت به راه گمراهان
۳درخت وصل بود بس بلند و طرفه کزان
نچید میوه بجز دست دست کوتاهان
۴چه سود شوکت شاهی که در نشیمن خاک
یکیست ذل گدایان و عزت شاهان
۵برای پرورش جان خوش است کاهش تن
خلاف مذهب تن پروران و جانکاهان
۶بلاست محتسب ار ناگهان رسد جامی
حذر فریضه بود زین بلای ناگاهان
۷