گر هر حرام بودی چون باده مست کاره
همواره مست بودی شیخ حرامخواره
۱حاشا که باده نوشان ریزند جرعه بر وی
اندیشه های پنهان گر سازد آشکاره
۲عارف به کنج خلوت خاموش و سر عرفان
با این و آن مقلد گفته هزارباره
۳در قعر بحر ماهی بسته دهان و غوکان
بگشاده لب به دعوی بی معنی ازکناره
۴دیوانه وار واعظ گوید سخن پریشان
گرد آمده گروهی بر وی پی نظاره
۵سر رشته تعلق نگسسته صوفی از خود
بخیه زدن چه سودش بر دلق پاره پاره
۶گیرند چون شماره جامی مقلدان را
کن جهد آنکه باشی بیرون ازان شماره
۷