ساقی بیا که دیگر زین گفت و گو بجانم
یکدم ز ساغر می نه مهر بر دهانم
۱تنگ آمدم ز دانش درده شراب صافی
تا لوح خاطرم را شوید ز هر چه دانم
۲هر چند حیله کردم از خویشتن نرستم
می ده که تا به مستی خود را ز خود رهانم
۳زان می که گر بنوشم یک جرعه روزی از وی
چون خضر تا قیامت زان جرعه زنده مانم
۴زان می که بعد عمری برخاک ار بریزی
چون شاخ تازه از گل برروید استخوانم
۵چون نیست می مباحم در کیش خودپرستان
به زآب روی ایشان خاک در مغانم
۶از می رساند جامی خود را به وصل جانان
ساقی بیا که باشد خود را به وی رسانم
۷