بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی
باشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی
۱از ناله دمادم فرسوده شد زبانم
می بایدم ز آهن همچون جرس زبانی
۲عمری به پیش تیرش بودی تنم نشانه
اینک به سینه هرجا از زخم او نشانی
۳از تاج سربلندان شد عالی آستانش
زین آستان نباشد عالیتر آستانی
۴آهی که دور ازان مه خوردم فرو به سینه
بهر خراش جانم شد آتشین سنانی
۵باشد بهار خرم آن رخ ز سبزه خط
یارب مباد هرگز آسیبش از خزانی
۶از ضعف و عجز و پیری جامی ز پا فتادی
ای وای اگر نگیرد دست تو نوجوانی
۷