دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودی
خورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی
۱خوش آنکه با خیالت شب چشم بسته بودم
چون چشم باز کردم پیشم نشسته بودی
۲حاسد ز بخت وارون گرچه نشست در خون
چون اختر سعادت بر من خجسته بودی
۳نگسستم از تو هرگز امید گرچه عمری
پیوند آشنایی از من گسسته بودی
۴جانم به غمزه خستی لیکن ز لطف پرسش
راحت رسان چو مرهم بر جان خسته بودی
۵گیسو کشان رسیدی چون مشکبو غزالی
کز دست صید پیشه با دام جسته بودی
۶جامی کنون که رستی از خود به عشق و مستی
می خواه عذر عمری کز خود نرسته بودی
۷