شوخی که تاجداران بوسند خاک راهش
سوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش
۱من کیستم که خواهم پهلوی او نشینم
این بس مرا که بینم از دور گاه گاهش
۲فرسوده قالب من همواره خاک بادا
بر هر زمین که باشد آمد شد سپاهش
۳هر کس به مهر آن خط میرد رسد به محشر
صد گونه سرخرویی از نامه سیاهش
۴در گلستان خوبی برگ وفا مجویید
کز خون بی گناهان پرورده شد گیاهش
۵من داد خود چه خواهم زان مه که نیست هرگز
چون پادشاه ظالم پروای دادخواهش
۶جامی ز کوی هستی بربست رخت گویی
کز هیچ سو نیاید دیگر فغان و آهش
۷