ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خم
درآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
۱چو آن ترانه ام از خویشتن تهی سازد
عجب مدار چو پیمانه گر جهم در خم
۲تو گنج حسنی و گرد تو اژدهای فلک
به قصد پاس تو زاغیار سرنهاده به دم
۳به راه رخش تو سر پر خمار افتاده
بود خمار مرا بشکند به کاسه سم
۴اگر فروغ جمالت رسد به صبح نخست
فراغتی بود آفاق را ز صبح دوم
۵تویی به لطف پری بل کزان لطیفتری
که داد جلوه خدایت به صورت مردم
۶به رشح خامه جامی نظرگشا کاینجاست
که سر همی زند از نیم قطره صد قلزم
۷