به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنم
بدین بهانه گذر بر دیار یار کنم
۱ولی چه سود که نگذاردم مدار سپهر
که بر مراد دل خویش هیچ کار کنم
۲صبا رساند غباری ز موکبش آن به
که کحل دیده اقبال ازان غبار کنم
۳به راه شوق وی از چشم خون فشان هر دم
چو سرخ مو شتران قطره ها قطار کنم
۴نیارم آنکه نگارم به نامه شرح غمش
بس اینکه چهره به خون جگر نگار کنم
۵گر از خراش دل خود برون دهم حرفی
هزار سینه آسوده را فگار کنم
۶چنین که برد دلم موی آن میان شاید
که از میان همه دلبران کنار کنم
۷مرا چو بخت مساعد نشد که سر بنهم
بر آستانه جانان و جان نثار کنم
۸عموم لطف ویم عذرخواه بس جامی
به پیک و نامه چه تمهید و اعتذار کنم
۹