نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنم
عشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم
۱روز من چون شود از گردش گردون شب تار
از فروغ رخ او شمع شب تار کنم
۲نه رفیقی که ز اخلاق پسندیده او
مرهم سینه ریش و دل افگار کنم
۳نه حریفی که درارد ز درم ساغر می
تا به آن کسب نشاط دل غمخوار کنم
۴نه ندیمی که چو دریای دلش موج زند
گوش جان را صدف لؤلوی شهوار کنم
۵به ازان نیست که درگوشه ویرانه خویش
پا به دامن کشم و روی به دیوار کنم
۶جامی آسا چو دهد وحشت تنهایی روی
مونس طبع خود از دفتر اشعار کنم
۷