باز خون دلم از دیده روان خواهد شد
چشمم از هر مژه خونابه فشان خواهد شد
۱هست مقصود دلت آنکه بمیرم ز غمت
هر چه مقصود دل توست چنان خواهد شد
۲بس که خونین کفنان داغ تو بر دل رفتند
همه صحرای عدم لاله ستان خواهد شد
۳دید در کودکیت پیری و گفت این روزی
فتنه عالم و آشوب جهان خواهد شد
۴شکل بالا بنما گرچه شب تنهایی
در دلم ناوک و در سینه سنان خواهد شد
۵خون من جای دگر ریز که چون در کویت
کشته افتم همه را بر تو گمان خواهد شد
۶هر که دید از رخ تو خرم و خوش جامی را
گفت کین پیر دگرباره جوان خواهد شد
۷