چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنم
گر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم
۱کار من بی رخ تو غیر شکیبایی نیست
گر معذالله ازین کار بمانم چه کنم
۲عشق مستولی و از من تو چنین مستغنی
قصه مشکل خود پیش که خوانم چه کنم
۳چند گویی که مرا نام مبر پیش کسان
غیر نام تو نیاید به زبانم چه کنم
۴بی تو دل خون بود و دیده پرخون گریان
اگر از دیده و دل خون نفشانم چه کنم
۵شد پر از خون دل من غنچه صفت بی رخ تو
جامه بر خویش چو گل گر ندرانم چه کنم
۶گفتیم مردگی خود مطلب جامی بیش
بی تو از زندگی خویش بجانم چه کنم
۷