به عزم گشت چو آن نازنین سوار شود
هزار خسته دلش خاک رهگذار شود
۱پی شکار چو راند برون رود آهو
به پیش راه وی از دور تا شکار شود
۲چنان به فکر رخش نازک است خاطر من
که یاد غمزه آن چون کنم فگار شود
۳رسید جان به لب و دم نمی توانم زد
که سر عشق همی ترسم آشکار شود
۴به خاک پات کزین آستان نخواهم رفت
اگر چه قالب فرسوده ام غبار شود
۵به یاد روی تو هرگه به گلستان گذرم
ز گریه دیده من ابر نوبهار شود
۶ز جام شوق تو باشد مدام جامی مست
مباد آنکه ازین باده هوشیار شود
۷