تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختند
در دل عشاق محنت دیده چاک انداختند
۱نقد دل نامد به کف گرچه پی آن گمشده
آن رخ و زلف غبارآلوده خاک انداختند
۲بویی از میخانه زد بر ساکنان صومعه
جویها در صحن آن کندند و تاک انداختند
۳کم طلب اشک نیاز از دیده آلودگان
زانکه این گوهر به دامنهای پاک انداختند
۴شد دو چشمت غمزه زن در خاک و خون غلطید دل
مرغ مسکین را به زخمی در طپاک انداختند
۵بر مغان بویی زد از لعل لب میگون تو
صیت میخواری درین دیر مغاک انداختند
۶دست زد جامی به مسکین صولجان آن سوار
همچو گویش سر به میدان هلاک انداختند
۷