آنچه در چشمم ز یار و طلعت زیبای اوست
جای آن دارد اگر جان و دلم شیدای اوست
۱دارد از نور رخش شمع شبستان پرتوی
ورنه پروانه چرا زینگونه ناپروای اوست
۲او به کس ننموده روی و شهر ازو پر گفت و گوی
او درون پرده و آفاق پر غوغای اوست
۳خیمه زد سلطان حسن او به صحرای ظهور
گنبد نیلوفری یک خیمه از صحرای اوست
۴در حریم این چمن هرجا نشان راستی
دیده ام بالای او یا سایه بالای اوست
۵هرکجا آن عارض و لب ایمنی در ایمنیست
فتنه و شوری که هست از نرگس شهلای اوست
۶هست بر هر جزو جامی صد رقم از داغ عشق
شرح این داغ است هر حرفی که بر اجزای اوست
۷