در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شود
در خراسانم دل از سودای او شیدا شود
۱ور رسد اینجا خبر کافروخت شمعی رخ به شام
جان من پروانه سان از شوق ناپروا شود
۲کیست جز من آن کز اول پای در غوغا نهد
چون ز شهر آشوب ماهی شهر پرغوغا شود
۳آتش افتد در من از غیرت که چون آن من نیم
هر که را بینم که از عشق بتی رسوا شود
۴تا نباشد غیر من عاشق به عالم کاشکی
در دلم غم های عشق عاشقان یکجا شود
۵بس که گیرد درد جویایی عشقم هر شبی
اشک و آه من زمین گرد و فلک پیما شود
۶تنگیی دارد دل جامی برون از قید عشق
تا نگردد در سر زلفی گره کی وا شود
۷