آمد ازملک عشق لشکر درد
مرد باید کنون که گیرد مرد
۱تندبادی ز کوی عشق وزید
که برآمد ز خاکساران گرد
۲فارغند از جفای یار اغیار
یارما هرچه کرد با ما کرد
۳هرکس از خم عشق رنگی یافت
عاشق واشک سرخ و چهره زرد
۴نفس عاشقان جهانسوز است
کار افسردگان بود دم سرد
۵کاست جانم پی فزایش دوست
چشم بگداخت هرکه جان پرورد
۶جامی از غیر دوست فرد نشین
دوست فرد است و دوست دارد فرد
۷