سحر چون ابر نیسان سایه بان بر کشتزاران زد
به عشرت ساغر لاله صلای میگساران زد
۱فلک را قصد آزار به خون آغشتگان دیدم
به فرق غنچه از قوس قزح چون تیر باران زد
۲مزن فراش گو خیمه به بستان وقت دهقان خوش
که چتر سبزفام نارون بر جویباران زد
۳چه حاجت ساقی ما را که گرداند به مجلس می
چو چشم مست او راه خرد بر هوشیاران زد
۴به تاج فقر کی باشد سزا جز فرق آن رهرو
که پشت پای همت برسریر شهریاران زد
۵قوی دل شو که بر جام بلور صافی آشامان
شکست آمد چو پهلو با سفال دردخواران زد
۶کلید هر درآمد لطف یار ما، چه حال است این
که قفل ناامیدی بر در امیدواران زد
۷چو بلبل زد نوا جامی ولی بلبل نوای خود
ز سودای گل و جامی ز شوق گلعذاران زد
۸نه شوق گلعذاران بلکه ذوق خدمت شاهی
که لطفش بوسه ز احسان بر لب مدحتگذاران زد
۹مغیث دولت و ملت ابوالغازی که جود او
به گاه فیض بخشی خنده بر ابر بهاران زد
۱۰بقای ذات او بادا که خواهد خامه عدلش
رقوم مهر بر لوح جفای روزگاران زد
۱۱