کار من آمد به جان از یار دور
نیست جان دادن چنان ازکار دور
۱ای که گویی چونی از غم چون بود
تن ز جان تنها دل ازدلدار دور
۲گر بنالم ور بگریم دور نیست
شوق غالب موعد دیدار دور
۳خاص ناید راست با سودای عام
فکر خانه باشد از بازار دور
۴گر هزار آزار ازان بدخو رسد
طبع عاشق باشد از آزار دور
۵هرکه آن رخسار نیکو دید گفت
یارب از چشم بدانش دار دور
۶محمل جامی به منزل چون رسد
توشه اندک بادیه بسیار دور
۷