خوش آنکه آینه سان رو به روی آن پسر افتم
فروغ حسن ازل بینم و به سجده درافتم
۱کند جمال رخش جلوه ای ز عالم صورت
که از مشاهده آن به عالم دگر افتم
۲طریق عشق سپردم ازان مخاطره غافل
که از دیار سلامت به خطه خطر افتم
۳فتند اهل نظر چون به پایش از پس دیری
شوم چو اشک دوان تا ز جمله زودتر افتم
۴چو زان مه سفری خانه ام تهی بود آن به
که من ز راحت خانه به محنت سفر افتم
۵خبر رسید که باشد سری به بی خبرانش
ز ذوق این خبر خوش سزد که بی خبر افتم
۶چو نگذرد به سر من بر آن سرم که چو جامی
به هر طرف که گذار افکند به رهگذر افتم
۷