مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است این
نه خنده قفل گشادن ز حقه گهر است این
۱مده فریب که رست از رخم به باغ تو گلها
به خار هر مژه ام بسته پاره جگر است این
۲تنم چو موی شد و موی حلقه کاش درآری
مرا به گرد میانت که حلقه کمر است این
۳خوش آنکه چون ز سرم دردمند شد کف پایت
زدی به پای سرم را که روچه درد سر است این
۴چو در هوای تو رقصم هزار نشتر محنت
به زیر پای بکوبم که سبزه های تر است این
۵مرا نماند دگر تاب آنکه هرکه ببینم
به رهگذار تو گویند عاشق دگر است این
۶زنم نفیر چو آیی ز در برون و نگویی
نفیر جامی درمانده یا صریر دراست این
۷