درین راهم گشادی نیست چندان
که منزل دور و زادی نیست چندان
۱ز هر سو رهزنانند ایستاده
مجال ایستادی نیست چندان
۲شب اندوه هجران دیدگان را
امید بامدادی نیست چندان
۳بکن با نامردان هرچه خواهی
که اینان را مرادی نیست چندان
۴به تیغ افتراق از جان بریدیم
چو با مات اتحادی نیست چندان
۵به زهد خویش مغرور است زاهد
به عشقش اعتقادی نیست چندان
۶صلاح کار جز معشوق و می نیست
درین دعوی فسادی نیست هجران
۷به تیغ عشق جامی کشته شو زود
که بر عمر اعتقادی نیست چندان
۸