کند گل چون رخت خود را تصور
ازان دارد ز گل غنچه دلی پر
۱من آزاده را کشت از غمت سرو
بریدش باغبان کالحر بالحر
۲تواضع می کنم پیش سگانت
نشاید از فرودستان تکبر
۳مکش آن زلف را هر جانب ای باد
که بس در پیچ و تاب است از تکسر
۴چو گویم جرعه جامت حق ماست
تو را تلخ آید آری حق بود مر
۵به دستم هر که بیند ساعد تو
به دندان گیرد انگشت تحیر
۶شد از گریه تن چون موی جامی
نهان در اشک همچون رشته در در
۷