خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسی
تا درین ره ننهی پای به جایی نرسی
۱هرچه جز شستن دست هوس از حاصل خویش
باشد اینجا همه بی حاصلی و بوالهوسی
۲تا بری عهد به سر نسبت از آدم بگسل
عهد الله الی آدم عهدا فنسی
۳کم زن از وصل ریاحین نفس ای مرغ قفس
که تماشاگر بستان ز شکاف قفسی
۴گرچه از محمل لیلی نرسد بانگ درای
شادم از قافله او به مقام جرسی
۵آید از نور رخت زمزمه نارکلیم
یعلم الله که تو از شعله آن مقتبسی
۶نیست جز حکم تو در کشور ما حکم دگر
شغل تو روز بود شحنگی و شب عسسی
۷تا لب جام شد آلوده ز شهد لب تو
می زند مرغ دلم پر به هوای مگسی
۸زنده شد جامی از انفاس خوشت جان سخن
شاید ار نام برآری به مسیحا نفسی
۹