چند باشم چشم بر در، گوش بر آواز پای
روزی از راه ترحم بر من بیدل درآی
۱گرچه برجا مانده ام در کنج هجر از ضعف تن
چون رسد آواز پایت برجهم بیخود ز جای
۲تا تو نگشادی در غمخانه ام نگشاد بخت
یک در راحت به روی من درین محنت سرای
۳هیچ مأوا را نباشد بی قدومت رونقی
وای مأوایی که از وی پای گیری باز وای
۴دولتی باشد که آیی از درم بگشادی روی
رغم حاسد را به رویم این در دولت گشای
۵لطفی از سر تا به پا گاهی به تشریف قدوم
با غریبان دیار خویش لطفی می نمای
۶تا قدم در کلبه جامی نهادی روز و شب
چشم خود را زآستان خویش باشد سرمه سای
۷