تا از گل تو سبزه برون آمدن گرفت
حسن تو ز انچه بود فزون آمدن گرفت
۱زنجیر بست طره تو گرد آفتاب
صد ذوفنون به قید جنون آمدن گرفت
۲زآب زلال خواست دل تشنه قطره ای
پیکان تو به سینه درون آمدن گرفت
۳در حیرتم ز دل که ز دام تو جسته بود
بار دگر به دام تو چون آمدن گرفت
۴ز افسونگری چه سود مرا چون تو نامدی
هر چند صد پری به فسون آمدن گرفت
۵رفتی و دل ز صبر و سکون نیز بازماند
چون آمدی به صبر و سکون آمدن گرفت
۶گفتی که آب چشم تونبود دلیل شوق
این خون ناب بین که کنون آمدن گرفت
۷چشمت ز غمزه تیغ بر این بی زبان کشید
ترکی به قصد صید زبون آمدن گرفت
۸هرجا که جامی از دل خون گشته قصه راند
از چشم مردمان همه خون آمدن گرفت
۹