دل سکهٔ عشق مینگردانَد
جان خطبهٔ عافیت نمیخواند
۱یک رشتهٔ جان به صد گره دارم
صبرش گرهی گشاد نتواند
۲گفتی به مغان رو و به می بنشین
کاین آتش غم جز آب ننشاند
۳رفتم به مغان و هم ندیدم کس
کو آب طرب به جوی دل راند
۴ساقی دیدم که جرعه بر آتش
میریزد و خاک تشنه میماند
۵بر آتش ریزد آب خضر آوخ
من خاک و اسیر باد و او داند
۶چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
۷دل ماند ز ساقیم، غلط گفتم
آن دل که نمانْد ازو کجا ماند
۸هان! چشم من است ساقی و اشکم
دُرد است و رخم سفال را ماند
۹جز ساقی و دُردی سفال و می
از ششدر غم مرا که برهاند
۱۰ای پیر مغان دل شما مرغان
آمد شد ما دگر نرنجاند
۱۱خمار شما ندارد آن رطلی
کو عقل مرا تمام بستاند
۱۲کهسار شما نیارد آن سیلی
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
۱۳خاقانی، نخل عشق شد تازه
کو دست طلب که نخل جنباند
۱۴