دردی است درد عشق که درمانپذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
۱شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
حلقهیْ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
۲گفتا به روزگار بیابی وصال ما
منت پذیرم ارچه مرا دلپذیر نیست
۳دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
۴بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
۵بیکار ماند شست غم او که بر دلم
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
۶خود پردهام دراندم و خود گویدم که هان
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
۷اندر جهان چنان که جهان است در جهان
او را به هر صفت که بجوئی نظیر نیست
۸او را نظیر هست به خوبی در این جهان
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
۹