از حال خود شکسته دلان را خبر فرست
تسکین جان سوختگان یک نظر فرست
۱جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش
از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست
۲گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انس
گر زر خشک نیست سخنهای تر فرست
۳بودم در این حدیث که آمد خیال تو
کای خواجه، ما سخن نشناسیم زر فرست
۴الماس و زهر بر سر مژگان چو داشتی
این، سوی دل روان کن و، آن، زی جگر فرست
۵سر خواستی ز من هم ازین پای باز گرد
شمشیر و تشت راست کن و سوی سر فرست
۶خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلی
جان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست
۷