ای شاه بانوی ایران به هفت جد
اقلیم چارم از تو چو فردوس هشتم است
۱بلقیس روزگار توئی کز جلال و قدر
شروان شه از کمال سلیمان دوم است
۲خود خاتم بزرگ سلیمان به دست توست
کانگشت کوچک تو چو دریای قلزم است
۳اعدای مار فعل تو را زخم کین تو
سوزندهتر ز سوزن دنبال کژدم است
۴تا از جمال مهد تو شروان جمال یافت
قحطش همه نعیم و نیازش تنعم است
۵بانوی شرق و غرب توئی بر درت مرا
قصه دمادم است که غصه دمادم است
۶آب کرم نماند و به وقت نماز عید
اینک مرا به خاک در تو تیمم است
۷رفتند خسروان گهر بخش زیر خاک
از ما نصیبشان رضی الله عنهم است
۸مظلومم از زمانه و محرومم از فلک
ای بانوی الغیاث که جای ترحم است
۹چون آدمم ز جنت ایوان شه برون
بیآنکه مرغ همت من صید گندم است
۱۰من رانده ارچه از لب عیسی نفس زنم
خوانده کسی است کو خر دجال را دم است
۱۱شیر سیه برهنه ز هر زر و زیوری
سگ را قلاده در گلو و طوق در دم است
۱۲نامم همای دولت و شهباز حضرت است
نه کرکس فرخجی و نه زاغ تخجم است
۱۳سلطان مرا شناسد و دان خلیفه هم
مجهول کس نیم همه معلوم مردم است
۱۴نان تهی نه و همه آفاق نام من
گنج روان نه و همه آاق گم گم است
۱۵خلی نه آخر از خم تا کی مزاج چرخ
که آنجا مرا نخست قدم بر سر خم است
۱۶آگاهی از غلام و براتی که گفته بود
شاه فلک غلام که سلطان انجم است
۱۷برد آن برات و بازگرفت این غرامت است
داد آن غلام و باز ستد این تحکم است
۱۸من بر امید مهتری ای بانو عمر خویش
اینجا چه گم کنم که غلامی به من گم است
۱۹بر ناتوان کرم کن و این قصه را بخوان
هرچند خط مزور و کاغذ لهاشم است
۲۰بیدار باد بخت جوانت که چرخ پیر
در مکتب رضای تو طفل تعلم است
۲۱