دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
۱ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت
۲ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
۳گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
۴وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
۵گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
۶گفتم که برپرم سویِ بامِ سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
۷خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
۸