عیسیلب است یار و دم از من دریغ داشت
بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت
۱آخر چه معنی آرم از آن آفتابروی
کو بوی خود به صبحدم از من دریغ داشت
۲بوس وداعی از لب او چون طلب کنم
کز دور یک سلام هم از من دریغ داشت
۳من چون کبوتران به وفا طوقدار او
او کعبهٔ من و حرم از من دریغ داشت
۴از جور یار پیرهن کاغذین کنم
کو کاغذ و سر قلم از من دریغ داشت
۵من ز آب دیده نامه نوشتم هزار فصل
او ز آب دوده یک رقم از من دریغ داشت
۶خود یار نارد از دل خاقانی ای عجب
گوئی چه بود کاین کرم از من دریغ داشت
۷