بانوی تاجدار مرا طوقدار کرد
طوق مرا چو تاج فلک آشکار کرد
۱چون پیر روزه دار برم سجده، کو مرا
چون طفل شیر خوار عرب طوقدارکرد
۲تا لاجرم زبان من از چاشنی شکر
چون کام روزهدار و لب شیر خوار کرد
۳بودم به طبع سنقر حلقه به گوش او
اکنون ز شکر گوش مرا گوشوار کرد
۴هنگام آنکه خلعه دهد باغ را بهار
آن گنج زر فشان خزان اختیار کرد
۵از زر کش و ممزج و اطلس لباس من
چون خیمهٔ خزان و شراع بهار کرد
۶زربفت روز را فلک از اطلس هوا
خواهد بر این ممزج و زرکش نثار کرد
۷کرد آفتاب و صبح کلاه و لباچهام
این زرکش مغرق و آن زرنگار کرد
۸و آنگه ز ماه و زهره کلاه و لباچه را
هم قوقه و هم انگلهٔ شاهوار کرد
۹از جنس کارگاه نشابور و کار روم
بر من خراج روم و نشابور خوار کرد
۱۰بر اسب بخت کرد سوارم به تازگی
تا خلعتم ممزج اسب و سوار کرد
۱۱از رزمه رزمه اطلس و از کیسه کیسه سیم
دست سمن ستان و برم لالهزار کرد
۱۲چون آفتاب زرد و شفق خانهٔ مرا
از زرد و سرخ زرکش اطلس نگار کرد
۱۳تا خجلتم بسان شفق سرخ روی ساخت
شکرم چو آفتاب زبان صد هزار کرد
۱۴در روزه بودم از سخن و جامهٔ دو عید
بر من فکند و عهد مرا عیدوار کرد
۱۵دیدم دو عید و روزه گشادم به اب شکر
هر کو دو عید دید ز روزه کنار کرد
۱۶هر دم به آب شکر وضو تازه میکنم
تا فرض شکر او بتوانم گزار کرد
۱۷درگاه اوست قبله و من در نماز شکر
تکبیر بستهام که دلم حق گزار کرد
۱۸چون چرخ در رکوع و چو مهتاب در سجود
بردم نماز آنکه مرا زیر بار کرد
۱۹اصل و تبارش از عرب است و کیان ملک
با من کرم به نسبت اصل و تبار کرد
۲۰انعامش از تبار گذشته است و چون توان
ذرات آفتاب فلک را شمار کرد
۲۱اقبال صفوة الدین بانوی روزگار
ناساز روزگار مرا سازگار کرد
۲۲خلقند شرم سار ز فریاد من که من
فریاد میکنم که مرا شرم سار کرد
۲۳غرقم به بحر منت و آواز الغریق
چندان زدم که حلقهٔ حلقم فکار کرد
۲۴از بس که گفتم ای ملکه بس بس از کرم
جمع ملائکه در گوش استوار کرد
۲۵خاقانی است بر در او زینهاریی
وین زینهاری از کرمش زینهار کرد
۲۶گر بر درش درختک دانا شدم چه باک
کاقبال او درخت کدو را چنار کرد
۲۷بلقیس بانوان و سلیمان شه اخستان
من هدهدی که عقل به من افتخار کرد
۲۸هدهد کنون که خلعت بلقیس عهد یافت
بختش به خلعت ملک امیدوار کرد
۲۹تا بشنود جهان که فلان مرغ را به وقت
بلقیس خرقهدار و سلیمان شعار کرد
۳۰این بین بیمن از قلم من فتاد از آنک
نتوان عطای شه به ستم خواستار کرد
۳۱زیرا به خاک و خاره دهد خرقه آفتاب
هرک آفتاب دید چنین اعتبار کرد
۳۲بینی به آفتاب که برتافت بامداد
بر خاک ره نسج زراندوده بار کرد
۳۳چه سود ز آفتاب گریبان سرو را
کو زر و لعل در بن دامان نثار کرد
۳۴شاه جهانیان علی آسا که ذو الجلال
از گوهر زبان منش ذوالفقار کرد
۳۵زنگار خورده جنگ کند ذوالفقار من
کاخر به ذوالفقار توان کارزار کرد
۳۶شاه سخن منم شعرا دزد گنج من
بس دزد سر زده را تارومار کرد
۳۷از نام من شدند به آواز و طرفه نیست
صبحی که دزد سر زده را تار و مار کرد
۳۸نی نی اگرچه معجزه دارم چو عاجزم
بخت نهفته را نتوان آشکار کرد
۳۹امید آبروی ندارم به لطف شاه
کامسال کمتر است قبولی که پار کرد
۴۰مویی شدم که موی شکافم به تیر نطق
کسیب طالعم هدف اضطرار کرد
۴۱گوئی حریر سرخ ملخ را ز اشک خون
بیم سیاه پوشی دیدار سار کرد
۴۲میگفتم از سخن زر و زوری به کف کنم
امید زر و زور مرا خوار و زار کرد
۴۳ماری به کف مرا دو زبان است این قلم
دستم معزمی شده کافسون مار کرد
۴۴نی پارهای به دست و سواری کنم بر او
چون طفل کو بر اسب کدوئین سوار کرد
۴۵کس نی سوار دید که با شه مصاف داد؟
وز نی ستور دید که در ره غبار کرد؟
۴۶مانم به کودکی که ز نارنج کفه ساخت
پنداشت کو ترازوی زر عیار کرد
۴۷بخت رمیده را نتوان یافت چون توان
ز آن تار کآفتاب تند پود و تار کرد
۴۸خود هیچ کرم یبد شنید است هیچکس
کو تار بست و تخم نهاد و حصار کرد
۴۹یا هیچ عنکبوت سطرلاب کس بدید
کب دهن تنید و بدو بند غار کرد
۵۰آنم که با دو کعبه مرا حق خدمت است
آری بر این دو کعبه توان جان نثار کرد
۵۱این کعبه نور ایزد و آن سنگ خاره بود
آن کعبه پور آزر و این کردگار کرد
۵۲این کعبه در سرادق شروان سریر داشت
و آن کعبه در حدیقهٔ مکه قرار کرد
۵۳این کعبه در عجم عجمش سرگزیت داد
و آن کعبه در عرب عربش سبز ازار کرد
۵۴این کعبه را خدای ظفر در یمین نهاد
و آن کعبه را خلیل حجر در یسار کرد
۵۵آن کعبه ناف عالم و از طیب ساحتش
آفاق وصف نافهٔ مشک تتار کرد
۵۶این کعبه شاه اعظم و ایزد ز قدرتش
بر نو عروس فتح شه کامکار کرد
۵۷آن کعبه را کبوتر پرنده در حرم
کاخر ز بام کعبه نیارد گذار کرد
۵۸این کعبه را به جای کبوتر همای بخت
کاندر حرم مجاورت این دیار کرد
۵۹شش حج تمام بر در این کعبه کردهام
کایزد به حج و کعبه مرا بختیار کرد
۶۰امسال قصد خدمت آن کعبه میکنم
کاین آرزو دلم گرو انتظار کرد
۶۱بانوی شرق و غرب مگر رخصه خواهدم
کامید این حدیث دو گوشم چهار کرد
۶۲