عیسیلبیّ و مرده دلم در برابرت
چون تخم پیله زنده شوم باز در برت
۱چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
زان لب که آتش است و عسل میدهد برت
۲گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
۳یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
۴خونریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خونینسَلَب شده است لب معجزآورت
۵مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
کاینک نشان خون به لب شکریندَرت
۶از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
۷خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت
۸