خاکیدلم که در لب آن نازنین گریخت
تشنه است کاندر آبخور آتشین گریخت
۱نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
۲آدم فریب گندمگون عارضی بدید
شد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
۳تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت
۴بیرون گریخت از ره چشمم میان اشک
الا به پای آب نشاید چنین گریخت
۵آن لاشه جست ز آخور سنگین هندوان
در مرغزار سنبل آهوی چین گریخت
۶در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
بس عقل کو ز عشق ملامتگزین گریخت
۷از زعفران روی من و مشک زلف دوست
تعویذ کردهام ز من آن دیو ازین گریخت
۸خاقانیا حدیث فلک در زمین به است
کامسال طالعت ز فلک در زمین گریخت
۹