ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
۱درد کهنت بود برآورد روزگار
این دردِ تازهروی نگوئی چه نوبر است
۲شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
اینجا چه جای غمزدگان قلندر است
۳گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق
انصاف میدهم که ز انصاف خوشتر است
۴اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است
لاف از دمشق بس که ترازوت بیزر است
۵اکنون که دیدی آن سرِ زنجیر مُشکپاش
زنجیر میگسل که خرد حلقه بر در است
۶جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست
هرجا که مشک بینی جوجو برابر است
۷از کس دیت مخواه که خونریز تو تویی
نقب از برون مجوی که دزد اندرونْ در است
۸خاقانی اَست و چند هزار آرزوی دل
دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است
۹بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن
از جمله تن، سپیدی چشمش چه درخَور است
۱۰