ایا نظام ممالک قوام روی زمین
تو آفتابی و صدر تو آسمانوار است
۱ز دور خامهٔ تو شرق و غرب بیرون نیست
که بر محیط جهان خامهٔ تو پرگار است
۲ز بس که بر سم اسبت لب کفات رسید
سم سمند تو را لعل نعل و مسمار است
۳به دست عدل تو باشه پر عقاب برید
کبوتران را مقراض نوک منقار است
۴فسون خصم تو بحران مغز سرسام است
که مغز خصم به سرسام حقد بیمار است
۵مرا به دولت تو همتی است رفعت جوی
نه در خور نسب و نه سزای مقدار است
۶به نیم بیت مرا بدرهها دهند ملوک
تو کدخدای ملوکی تو را همین کار است
۷بدان طمع که رسانی بهای دستارم
شریف وعده که فرمودهای دوم بار است
۸به انتظار اشارات تو که هان فردا
دلم نماند بجای و چه جای گفتار است
۹به سعد و نحسی کاین آید آن دگر برود
گذشت مدتی و خاطرم گران بار است
۱۰نه لفظ من به تقاضای سرد معروف است
نه صدر تو به مواعید کژ سزاوار است
۱۱خدای داند اگر آن، بها به نیم سخن
کراکند وگر آن خود هزار دینار است
۱۲سرم که نیم جو ارزد به نزد همت تو
به بخشش زر و دستار بس گران بار است
۱۳گر این جگر خوری ارزد بهای صد دستار
سرم چنان که سبکبار هست سگسار است
۱۴به دل معاینه آید مرا که دستاری
ز من برند که این را بها و بازار است
۱۵کنون به عرض صله خاطر من آشوب است
کنون به جای درم در کف من آزار است
۱۶تو گر بها دهی آن داده را زکات شمار
بده زکات بدان کس که گنج اسرار است
۱۷به وام کن زر و زین مختصر مرا دریاب
چه وام خیزد ازین مختصر پدیدار است
۱۸کرم کن و بخر از دست وام خواهانم
که بر من از کرمت وامهای بسیار است
۱۹ز گنج مردی این مایه وام من بگزار
که وام شکر تو بر گردن من انبار است
۲۰ازین معامله ار خود زیان کند کرمت
دلم ز خدمت تو وز خدای بیزار است
۲۱بده قراضگکی تا عطات پندارم
مگو که سوختهٔ من چه خام پندار است
۲۲به چشمهای جگر گوشهات که بیش مرا
مخور جگر که مرا خود فلک جگر خوار است
۲۳به جان شاه که در نگذرانی از امروز
که نگذرم ز سر این صداع و ناچار است
۲۴به خاک پای تو کان هست خون بهای سرم
که حاجتم به بهاء تمام دستار است
۲۵به شعر گر صله خواهم تو مالها بخشی
بر آن مگیر که این مایه حق اشعار است
۲۶به یک دو بیت نود اقچه داد کافی کور
به راوی من کو مدح خوان احرار است
۲۷تو را که صاحب کافی خریطهکش زیبد
چهل درست که بخشش کنی چه دشوار است
۲۸به مرد مردمی آخر که صلت چو منی
کم از قراضهٔ معلول قلب کردار است
۲۹بهای خیر طلب میکنم بدین زاری
تبارک الله کارم نگر که چون زار است
۳۰