چونک کمند تو دلم را کشید
یوسفم از چاه به صحرا دوید
۱آنک چو یوسف به چهم درفکند
باز به فریادم هم او رسید
۲چون رسن لطف در این چه فکند
چنبره دل گل و نسرین دمید
۳قیصر از آن قصر به چه میل کرد
چه چو بهشتی شد و قصر مشید
۴گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت
گفت که خورشید به من بنگرید
۵هر که فسردست کنون گرم شد
جمره عشقت بگدازد جلید
۶قیصر رومست که بر زنگ زد
اوست که ترسابچه خواندش فرید
۷پرتو دل بود که زد بر سعیر
پر شد و بشکافت که هل من مزید
۸دوزخ گفتش که مرا جان ببخش
تا بخورم هرک ز یزدان برید
۹برگذر از آتش ای بحر لطف
ور نه بمردم تبشم بفسرید
۱۰گفت که ای آتش قوم مرا
زود به من ده که خداشان گزید
۱۱جمله یکایک به کف او سپرد
گفت که نار تو ز نورم رهید
۱۲تافت ز تبریز رخ شمس دین
شمس بود نور جهان را کلید
۱۳